تبليغاتX
تعمیر سکوت


تعمیر سکوت

با تو خواهم بود..

هر کجا که باشی..

و ذهنت را سر شار از امید خواهم کرد...

و دیگر هیچ گاه غم به سراغت نخواهد آمد..

حتی اگر الان بعد از ظهره دلگیر جمعه باشد...

توسط آدمک سیاه| |

یقین دارم

در نهایت

آرامش

ترکم می کنی!...

توسط آدمک سیاه|

نمی دانم...

نمی دانم چرا آسمان بخیل شده است نمی بارد...

زمین سنگدلی میکند نمی رویاند...

ماه و خورشید هم چشم دیدن یکدیگر را ندارند...

و مردم روزگارشان را به چند خنده ی تلخ می فروشند...

؟!!!!

نمی دانم...

توسط آدمک سیاه|

تا کی؟!....

بازیچه روزگار بودن تا کی؟!!

توسط آدمک سیاه| |

من...

خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت،گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...

عشق...

آخرین همسفر من،مثله تو من و رها کرد،حالا دستام موند و تنهاییه من...

ای دریغ از من که بی خود مثله تو گم شدم،گم شدم توو ظلمت و تن...

ای دریغ از تو که مثله عکس عشق هنوزم داد می زنی توو آینه ی من...

آه...

گریمون هیچ خندمون هیچ باخت و برندمون هیچ تنها آغوش تو موند غیر از اون هیچ...

ای...

ای مثله من تک و تنها، دستمو بگیر که عمر رفت همه چی تویی،زمین و آسمون هیچ...

ای دریغ از من که بی خود مثله تو گم شدم،گم شدم توو ظلمت تن...

ای دریغ از تو که مثله عکس عشق داد می زنی توو آینه ی من...

بی تو میمیرم همه بود و نبود،بیا پر کن من و خورشید دل سرد...

بی تو میمیرم مثله قلب چراغ ،نور تو بودی،کی من و از تو جدا کرد....

 

+یکی ازم خواست که این و بزارم توو وبم...

+ازش نپرسیدم اسمشو چی بزارم اما خودم براش یه اسم انتخاب کردم امیدوارم خوشش بیاد...

+مردی که قبلا می خندید!!...

توسط آدمک سیاه|

ديگه نمي خوام...

به گذشته لبريز از شوم...

و به آينده سرشار از نامفهوم...

فكر كنم...

و اما حال...چيزي نيست تا كه بگويم هست...!

توسط آدمک سیاه| |

سنگ صبورم...

امروز تركيد و از هم پاشيد...

فك كنم...

يا طاقتش كمتر از سنگ ديگه اي بود...

يا اينكه كوه ماتمم سنگين شده بود...

نمی دونم...

طفلی...

توسط آدمک سیاه| |

ديگه خسته شدم...

بوي كثافت زندگيمو به خوبي حس مي كنم...

لاشه ي خودمو از اين سوراخ به اون سوراخ مي كشم...

تا بتونم از لاشخوراي دوروبرم در امان باشم...

انتظار روزاي بهتري رو از اين دنياي سياه ندارم...

ديگه خونم مثله قير مذاب شده...

سر پنجه هاي بي توانم...

با كينه اي كه درون خود دارن...

چار سيم سه تارم را پاره كردند...

ديگه يار تنهايي هامم از بين رفت...

و من مثله يه جسد سرد...

در خلوت كبود اتاقم...

مي خزم...

توسط آدمک سیاه|

ساعت ، دقايقم را كه به سوي نيستي مي رود مي شمرد...

ذهنم خسته تر از هميشه...

دور تا دورم را هاله اي كدر گرفته ...

باز تف سر بالا شدم...

باز ذهن تنهايم به صلابه كشيده شد...

حرف هايم هيچ وقت تن سفيد كاغذ را نبوسيدند...

اين جا اتفاقاتي افتاده...

اين جا يك پروانه متولد شده...

يك پروانه آروم از توي پيله اي كه داشت بيرون اومد...

خيلي زود...

درست همون زماني كه من زن شدم..

...

اين روزها خيلي زشت شدم...!!

خيلي...

!!!

توسط آدمک سیاه| |

– در رگ من

خون رنجي گريه خواهد كرد!...

توسط آدمک سیاه|


Design By : Night Skin